اندر احوالات ما

  • ۱۲:۲۴

دیروز از بیمارستان برگشتنی از سرپرست سراغ کمد فلزی هارو گرفتم.گف اومدن ،برو اتاقتو نگا کن اگه نبود زنگ بزنم به آقای میم بیاره.

دویدم بالا و دیدم واسه اتاق ما نیاوردم رفتم گفتم و گفت برو خودت به آقای میم بگو.

رفتم و اونم گف اتاق شما تو لیست من نبوده باید بری ستاد از آقای نون معرفی نامه بیاری.

ینی این دختره نگین اعصاب نمیزاره برا آدم.نفر پنجه اومده تخت و کمدمو گرفته هیچ ،حتی معرفی به خابگاشم نداده دست سرپرست برای همینم اتاقمون چهارنفره ثبت شده و کمد نیومده واسمون.

اومدم به نگین گفتم من نمیتونم برم ستاد خودت فردا میری معرفی میگیری.چه عجب قبول کرده خودش بره.

بعد هانیه بدوبدو اومده که بیا واست کمد پیدا کردم.

یه کمد بی صاحاب طبقه پایین بوده اونو ورداشتیم آوردیم.

کمد مونده وسط اتاق میگم نگین بیا تختتو برگردونیم واسه اینم جا باز شه.میگه نه اونطوری میوفتم جلو شوفاژ گرمم میشه.

حالا فقط یه ذره از پاهاش میرف جلو‌شوفاژا.بعدم والا من خودم یه سال جلو شوفاژ خوابیدم مشکلیم واسم پیش نیومد اذیتم نشدم:|

کمد همینجور وسط اتاق بود و منم اینقد با این نگین کل کل کرده بودم دیگه اعصاب نداشتم از قبلشم تصمیم داشتم کمد فلزی اومد خودم ورش دارم کمدم که دیدم اینقد تمیز بود دیگه گفتم خب حله:)

همینجور آخر شب گفتم نگین حالا چیکار میکنیم دوماه دوماه کمدا رو تعویض میکنیم؟

بعد انتظار داشتم بگه آره تو کمد فلزی رو بردار تا دو ماه بعد.در کمال تعجب گف بزار وسیله هامو بزترم‌تو کمد فلزی فک کنم جا شه دیگه دوماه دوماه نکنیم اذیت میشبم!!

ینی کمد فلزیه به قدری تمیز و تازه بود دلشو برد:)

هنوز از دیشب وسیله هاشو جابه جا نکرده که بزار بوی رنگ‌کمد فلزی بره بعد:|


همه اینا رو گفتم برسم به اینجا که بگم هانیه خیلی رفیقه:)

همرام اومد پیش آقای میم که بزا بیام کمکت و من اصلا انتظار نداشتم:) بعدم که من بالا بودم و هانیه خودجوش از سرپرست پرس و جو کرد و کمدو اون برام پیدا کرد درواقع.تو بالا آوردنشم کلی کمک کرد:)

هیچ وقت یادم نمیره مهربونیش:)

هستن دوستایی که گفتم تخت به اون سنگینی اوردم‌بالا و کمد هم قراره بیارم تنها کمک و همراهیش این بود که گفت با نفر پنجتون برو تنها نباشی:|

کلا در طول این هفت ترم سه بار به واسطه مهر دوستام ته دلی خوشال شدم.یه بار ترم یک که وحشتناک مریض بودم اولین بار بود حالم بد بود و مامانم نبود :) سارا و نسیم اومدن اتاقم حالمو بپرسن.

درحالیکه ترم یک بودیم و دوستیمونم چندان عمق دار نبود:) و این بارم هانیه با لطف و همراهیش:)

سحر و فاطمه هم که اینقد همیشه بودن نمیشه جدا کرد و گف تو فلان‌ روز و فلان شرایط فلان کمک رو کرد.همیشگی ن:)

الان قشنگ شناختین دوستامو؟ :)


  • ۴۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan