شرح ما وقع

  • ۰۰:۵۱
یکشنبه ای که شب قبلش نخوابیدم و با اتوبوس پنج و نیم اومدم ارومیه..
همونطور که حدس میزدم کلاس بعداز ظهرمون تشکیل شد اونم پر قدرت تا پنج:/
استادش خیلییی باحال بود،یه طنز شیرینی تو رفتار و گفتارش داش،عاشقش شدم.

ساعت شش همون روز جلسه معارفه معاون فرهنگی جدید با بچه های کانون هنرمندان بود منم که از خیلی وقت پیشا دوس داشتم عضو تئاتر باشم تصمیم گرفتم جلسه رو برم و با بچه ها آشنا شم.

فک کن شبش نخوابیده بودم تا خود پنج هم کلاس داشتم حتی نهار هم نخورده بودم،از اونجا هم با اتوبوس رفتیم ستاد و تا نه و ده دقیقه جناب معاون نطق فرمودن.
تنها خوبیش این بود که کیک و شیرکاکائو دادن،یه ساعت بعدشم که دیدن قصد تموم کردن نداره،یه دور هم چایی پخش کردن:) وگرنه که خستگی هیچی از گشنگی تلف میشدم.

با اون فلاکت رفتم اون جلسه رو،تو گروه تلگرام کانون هم عضو‌شدم بعد اونوقت امروز که میخواستن بچه هارو‌ رده بندی کنن و گروه گروه شن برای تمرینای بعدی تئاتر،نرفتم:/ ینی کیلو کیلو خاک بر فرق سرم:|

طوفانی بودا امروز،یه طورایی ترسیدم تو اون طوفان بزنم برم بیرون
  • ۳۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan