این داستان:بخش ارتوپدی

  • ۱۸:۴۶

امروز سمیو عملی داشتیم ،بخش ارتوپدی

یه کم اطلاعات پایه داد بهمون،یه چن تا وسیله معرفی کرد،انواع گچ و بانداژ و وسایل اتاق عمل و نخ و..

بخیه زدن هم یادمون داد:))


(دارم فک میکنم این آدمکا هستن واسه آموزش پزشکی ،اسمش چی بود؟مولاژ نه ها!اینا که نرمن..)

خلاصه..رو همون دست آدمکه بخیه زدن هم سخت بود چه برسه به واقعیش.

آخ خدا کی اکسترن شیم،بریم اتاق عمل واقعیشو ببینیم و انجام بدیم:))))


هممون سر گره آخرش گیج میزدیم.حالا یکی از بچه ها نخ رو با قیچی گرفته عوض اینکه قسمت سوزن دارش رو بگیره فرو کنه تو بافت هی تلاش میکرد خود نخ رو فرو کنه !!!

کبود شدم از خنده:))) خودش اصن نخندید من بودم خودمم میخندیدم:)


بعد اومد گره با دست رو یادمون بده،سولی یهو مصمم شد انجام بده!

دیدی یه کاری رو اینقد بلدی بدون فکر و تند انجام میدی،همونو بخوای آروم و قدم به قدم بری،نمیتونی؟

استاد اومد قدم به قدم به سولی یاد بده وسطش گف منم یادم رف:)

یه مدل بستن کتف هم بود که اونم وسطش گیر کرد که چجوری بود:/ بعد اینجوری توحیح کرد که این روش منسوخه.

البته زودی یادش میوفتاد و انجام میدادا بچه م:)


لازمه  بگم شکست عشقی خوردم.کصافط حلقه ش رو دستش نکرده بود:/ با احساساتم بازی شد:دی

عاغااا رزیدانتای ارتوپدی همشون قد بلند و خوش تیپن:)) اصن آدم روحیه ش باز میشه به مولا:دی

  • ۵۷
شِمِلـــ ـــیـــا
وییییی من اصلا جرأت پزشک شدنو ندارم :))))
والا منم خیلی ندارم
ببر بنگال
یعنی شکم صابون بزنیم برای شیرینی:دی
نع بابااااع:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan