2.1.1

  • ۱۹:۲۰

سین تو راهروی خابگاه داره قدم رو میره و حالش گرفته س.داشتم میرفتم شام بگیرم که دیدمش..

برگشتنی میگم سین جان اصلا حوصله نداریا..تایید میکنه.

میگم برو زنگ بزن آقاتون حالتو خوب کنه.اون طفلی که همیشه آمادس ( هنوز رسما و شرعا آقاش نیس ولی براشون آرزو میکنم زودتر شرایطشون جور شه اون اتفاق قشنگه بیوفته براشون)

میگه آقامون خوابه اصن برا همونم گرفته م.

میگم خب زنگ بزن بیدار شه خو

میگه نه دلم نمیاد و این حرفا.

همونطور که ظرفای شام دستمه واستادم باهاش صوبت میکنم سرش گرم شه،وقت بگذره بلکه هم آقاشون بیدار شه بزنگه..

از این در اون در حرف زدیم.کلی تعریف ترکیب جفتشونو کردم که البته دلی بود:)

بعد یه ربع نیم ساعت حرفا تموم شده میگم خببب دیگه چه خبر؟:)

میگه تو امروز یه طوریت هس که واستادی به صحبت.یه خبری هس یه چیزی میخوای بگی!بگو..


واقعا پوکر فیس شدم.من فقط واستادم حرف بزنیم سرش گرم شه :(


این جفتمون خیلییی به هم میان.بیش از اندازه،اصن قشنگ معلومه خدا این دوتا رو واسه هم خلق کرده.

بعد این چیزیه که هممون روش اتفاق نظر داریم.وقتی بهش گفتم خیلی به هم میاین گف تا حالا کسی نکفته بود!!!! من فک میکردم بهش بگم یه حرف تکراری زدم وگرنه زودتر میکفتم.کلی هم خوشال شد بچه م:)

  • ۸۴
اردیبهشت ..
خدا خیرت بده..نیکو کار شدیا
سلام علیکم
:)
:)))))
علیکم السلام:)
محمد حسین
چه عجب یه پست غیر مدیکال ما اینجا خوندیم :دی 
قبلیام همچین مدیکال نبودنا:))
فاطمه ...
خوبی دوستم؟ :)
امیدوارم سلامت باشی
خوب خوبم شکر:)
شما هم همینطور دوس جان:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan