2.5.8

  • ۲۱:۱۴
هر سال شبای قدر میوفتاد تو فاصله بین دو تا امتحان ترم و من خونه بودم.خونه بودم و احیا میگرفتم.
امسال اما خوابگاه بودم.دارم از اولین شب قدر حرف میزنم.
دانشگاه برنامه احیا داشت تو ستاد ،از ده و نیم تا دو ونیم.نمیخواستم برم.چون سه شب میرسیدم خوابگاه و خب فرداش باید شش و نیم پامیشدم میرفتم بیمارستان.همه بخش ها اوکی داده بودن برای دو ساعت تاخیر حز بخش جراحی.
کلا برنامه ای برای قدر نداشتم.قرار بود بخوابم.میگفتم دعاها و خواسته هامو ردیف میکنم و از خدا میخوام بعدم همون سر شب میخوابم.طوری نیس که.
ده و نیم بود جزوه م دستم بود داشتم درس میخوندم.میخواستم تا یازده بخونم بعدم مسواک و خواب..
گوشیم زنگ خورد،هانیه بود،گفت بیا اتاق تی وی اینجا خودمون احیا بگیریم.به طور پیش فرض مطمثن بود که حتما احیا نگه میدارم.بدون اینکه بپرسه گفت بیا..
با تعجب گفتم مگه میخوای بیدار بمونی؟!!!!
گفت آره دیگه،تو نمیخوای؟
گفتم والا برنامه م خواب بود.
گفت باشه من اینجا بودم گفتم به تو هم خبر بدم اگه دوس داشتی...
بعدم خدافظی کردیم.
رفتم برسم به ادامه جزوه م..اما دیگه تمرکز نداشتم.
فک کردم هانیه یه نماد بود یه وسیله،اونی که زنگ زد خودِ خودِ خدا بود که گف واسه چی می خوای بخوابی بیا که میخوام بشنومت...
پاشدم رفتم.
من اون شب از طرف خدا خیلی رسمی دعوت شدم برای شب زنده داری:)
.

پ ن:ولی فرداش بازم اون بنده ای خدا دوس داشت نبودم.
  • ۶۵
kerman man

سلام
خیلی قشنگ بود :)
خیلی وقت ها خدا حرف هاشو از لسان دیگران به بنده هاش اعلام می کنه .
قبول باشه طاعاتتون ان شاءالله
یاعلی

سلام
ممنون:)
علی یارتون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan