قسم به وقتی که خدا با بنده هاش سر شوخی باز میکنه

  • ۲۱:۱۳

بخش اعصاب اطفال یه مریض داشت به خاطر تشنجی که کرده بود غذا رو آسپیره میکرد.شیر و غذا رو براش از طریق سرنگ میدادن.

بالا سر مریضم بودم و اون تخت کناریش بود.

مادرش پرسید تا کی باید اینطوری غذا بدم بهش؟

پرستار گفت معلوم نیست تا وقتی که خوب شه و بتونه خودش بخوره.

انتظار داشتم مامانش ناراحت بچه ش باشه اما با یه لحن و حالتی گف :آخه نمیتونمممم 

پرستار گفت اگه مستقیم بهش غذا بدی خفه میشه میمیره

و مادرش دوباره گف آخه اینجوری نمیتونمممم

انگار که خفه شدن بچه براش مهم نبود اون سختش بود با سرنگ غذا بده.

 

بیمارستان های آموزشی بیشتر مریضایی رو داره که وضعیت اقتصادی جالبی ندارن.وقتی بچه ای اینطوری میشه سخته نگهداریش و خیلی دیدم مادرایی که خسته تر از خسته ن.

سر شدن انگار.

انگار که از مرحله ی ناراحتی و نگرانی برای بچه ی مریضشون رد شدن و دارن به اضافه شدن بدبختی روی دوش سایر بچه هاشون فک میکنن.

  • ۱۴
محسن رحمانی
چه بده اینطوری :(
بعله:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan