ذکر مصیبت یک خوابگاهی

  • ۱۸:۰۶

برا امشب شام رزرو نکردم

قرار بود وقتی دارم از بیمارستان برمیگردم برم خرید و سوسیسی سالاد الویه ای چیزی بگیرم واسه شامم.

هوا به قدری گرم بود حوصله م نکشید رامو کج کنم سمت فروشگاه.


خوابیده بودم.تو خواب دیدم رفتم فروشگاه و یه بسته غذای نیمه آماده خریدم چیز خیلی خوشمزه ای هم به نظر میرسید بعد داشتم به دوستمم توضیح میدادم که فقط کافیه سرخش کنی:)


هیچی دیگه الان یادم افتاده که اون خوابی بیش نبوده و من شام ندارم.

نیمرو یا نون پنیر مسئله اینست.

  • ۲۲
محسن رحمانی
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
نون پنیر دکتر به یاد فقرا باش :دی
شاید باورتون نشه و تو یخچالمون یه گوجه و یه تخم مرغ پیدا شد و در کنار هم به املت تبدیل شدن :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan