آنچه پیش آمد

  • ۰۰:۳۳
عارضم خدمت مبارکتون که
نگهبان پاشد تا دم در اومد ولی هیچی نگف،سرپرست هم مشغول صحبت با بچه ها بود متوحه نشد.
نفر جدید ندادن به اتاق که هیچ اون یه نفر اینترنمون که انتظار داشتم تو اتاق باشه نیست ،دوست خودمم حضور نداره فلذا اتاق کمپلت مال خودمه.
میدونستم که بعد ساعت ده سرپرست میاد واسه حضور غیاب و خب اساسا نباید منو میدید.زین روی،چراغا رو خاموش کردم و خیزیدم رو تختم،درسمم که تو گوشیم بود.
سرپرست اومد درو زد ،خودش باز کرد دید اتاق تاریکه،درو بست و رفت.
چراغ بالای تختمو روشن کرده بودم و داشتم به ادامه مطالعه م میپرداختم یهو ناغافل یکی در و زد و خودش درو باز کرد.
اصن نفهمیدم چجوری چراغ بالاسرمو خاموش کردم و گوشی رو پرت کردم کناری و چشامو بستم :|
دوست همون هم اتاقی اینترنم بود مایحتاجش تموم شده بود اومده بود یخچال مارو غارت کنه.
دیدم اونه چراغو روشن کردم و دعوتش کردم به ضربان قلبم گوش بده که بدون استتوسکوپ هم شنیده میشد قطع به یقین.لامصب یه هیجانی داد هر چی خونده بودم پرید.
القصه...
احساس نیاز به چایی و قهوه و هر چیز کافئین دار کردم پاشدم کتری بردم آشپزخونه.اساسا باید چن تا کتری دیگه هم رو گاز میبود که بهم دلگرمی بده که دختر تنها تو نیستی که شب بیداری میکشی واسه امتحان ،هستن فلک زده هایی چون تو..ولی در کمال تعجب فقط کتری من رو گاز بود .
وقتی هم که جوشید و داشتم برمیگشتم اتاق چن نفر مسواک به دست رفتن دسشویی ،دیگه کمرم شکست اونا داشتن آماده ی خواب میشدن.
  • ۲۹
آقای برادر
عجب قایم باشک بازی شده ها...
زیاد بخووون خانم دکتر:))
هوم خفن
چشم چشم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan