شرح پریشان حالی ما

  • ۰۰:۴۷
چیزی رو داشتن و از دست دادن به مراتب سختر از نداشتنِ چیزیه،همانا.جانسوزتر حتی.
داشتم عکسای قدیمیم رو نگا میکردم و دیدم مثلا دو سال پیش که فلان چیزو داشتم بازم غمگین بودم و خب اینم اثبات تجربیه همون جمله س که میگه شادی به دله به قانع بودنه به نوع نگاهه که بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن مینگری،مرضیه.

_ نمره های زنان هنوز نیومده،در حال حاضر بخش بهداشت رو دارم میگذرونم و دو روز پیش اولین واکسن رو تزریق کردم که واکسن هپاتیت بود.همه چی اوکی بود تئوریش رو کامل بلد بودم و چندین مورد تزریق رو مشاهده کرده بودم و کاملا آماده ی انجام بودم.همین که خانوم واکسیناتور گف« دخترم یه سی سی هپاتیت بکش» یه گرمایی از یه نقطه ی نامعلومی از درون بدنم نشات گرفت و پخش شد.دستام میلرزید،نتونستم هواگیری درست انجام بدم و خود خانوم واکسیناتور انجام داد و تحویل من داد تا تزریق کنم و خب با دستای لرزون تزریق کردم.
دومین واکسن رو فرداش زدم و جالبه که سیر پیشرفتِ تدریجی نداشتم یه نقطه ی پرش بود انگار.اولی به اون افتضاحی و دومی عالی بی نقص ..و تموم شد اون استرس و نابلدی و لرزش دست.و امروز که چندین ویال هپاتیت تموم کردم اونقد افراد مراجعه کننده زیاد بود.


_میدونی،معجزه ها هنوزم اتفاق میوفتن.

  • ۲۸
اردیبهشت ..
چقدر اون جمله آخر روشن و امیدوار کننده بود 


هر روز که داره میگذره دکتر تر میشی ها.:-)

سلام عزیزم
خوبی؟
سلام بر عزیز دل
فدای شما بشم که من :* ماچ به لپت
اردیبهشت ..
خدانکنه الهی که سلامت باشی خانوم.
ماچ به صورت ماهت
^_^  :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan