2.3.4

  • ۱۵:۱۰
فردا باید برم ارومیه
انگار که مجبور باشم از حاشیه امنم خارج شم..
میگن درد با خروار میاد ولی ذره ذره میره!یه چیزی تو این مایه ها..تا این آنمی رفع شه من به حضور مامانم کنارم نیاز دارم:(
صبح از اتاق میام بیرون ،وسط پذیرایی میخوابم مامانم صبحونم رو میاره،نهار خوشمزه آماده میکنه،شامم به راهه،میوه و آبمیوه و خلاصه همه چی..
اونوقت از فردا که برم..برای اون شام های بدمزه غیر قابل خوردن کلی پله باید بالا پایین کنم،ظرف بشورم،بیمارستان سر پا بمونم..
خدایا نمیرم یه وقت:((
  • ۶۶

2.3.3

  • ۱۵:۲۰
عارضم خدمتتون که کم خونی فقر آهن دارم:|
تقریبا همه فاکتورهای خونیم افت کرده اونم چه افتی..
مثلا هموگلوبین که کفش دوازده عه مال من ۹.۷ شده..
خودم که خیلی نمیفهمم ولی به یه سال بالایی نشون میدادم خیلی تعجب میکرد که رفته زیر ده!
دکترم که زل زد تو چشام گف اگه سنت بالا بود سکته میکردی!اگه بگم همون لحظه یه سکته ناقص زدم دروغ نگفتم!

یه درمان یک ماهه واسم نوشته..هفته ای دو تا آمپول ونوفر داخل سرم:/ نیم ساعت باید دراز به دراز بیوفتم تا اون سرم لعنتی تموم شه پوووفففف با کلی قرص و آمپول دیگه:(
کاش میگفتم به جاش قرص مینوشت،یه سال طول میکشید ولی خب راحتتر بود..
ینی یه ماه دووم میارم تا درمان شم؟
بار الهی...


پ ن:مرسی از کامنتای خصوصیتون و ببخشید که ج نمیدم.مریضم:( :دی
  • ۴۲

2.3.2

  • ۰۰:۰۸

یه ساعت،همش یه ساعت میرم بیرون طوری خسته میشم که احساس میکنم الان که جونم درآد..

بعد دکتر که میرم میگه هیچیت نیس از منم سالمتری:/


واقعا غمگینم از این وضعیت.

حتی میترسم بزارم برم خوابگاه..اینجا دلم گرمه دو نفر هس هوامو دارن..

حتی یه وقتایی فک میکنم توان اینو خواهم داشت که تو بیمارستان سرپا بمونم و مریض ببینم؟!


دکترا که میگن سالمی خدایا خودت یه کاری کن.توان رفتم رو بهم برگردون.ببخش اگر ناسپاسی کردم:(

  • ۵۲

2.3.1

  • ۱۸:۳۶
زندگی ایده آلم این مدلی عه که:
صبح زود پاشم کفشای سفید پیاده رویم رو بپوشم و بزنم بیرون.برم این پارک کنار خونه یا اصلا تو همین کوچه های اطراف یه دوری بزنم بعد دوتا دونه نون بربری بگیرم بیام خونه.
حتی تر چایی رو هم خودم دم کنم و اهالی رو صدا کنم:)
این وسطا پر باشه از آهنگ و رقص و فیلم و کتاب..
بعداز ظهرشم بزنیم بریم پاساژ گردی:))

ولی خب زندگیم این مدلی میگذره که:
صبح که نه یازده دوازده از خواب بیدار میشم کاملا کسل و بی حال،صبونه رو که چاییش هم تازه دم نیس وسط پذیرایی میخورم:/
بعدم رو مبل دراز میکشم و میرم تو گوشیم:|
گوشی هم دیگه خیلی وقته جذابیتشو برام از دست داده
بعداز ظهرا پیشنهاد مامان رو که میگه پاشو بریم خرید،رد میکنم.
شب از بیکاری حوصله م سر میره دوازده نشده به قصد خواب میرم تو اتاق،ولی چون همه روز رو یه گوشه داز به دراز افتاده بودم خوابم نمیبره:/

کلا کسالت و تنبلی همه زندگیمو گرفته:/

دختر پاشو یه حرکتی بزن دههههه
  • ۴۹

2.3.0

  • ۱۶:۵۷
این چن وقته رو میتونم بزارم در شمار بدترین و سخت ترین روزای زندگیم.
اسمش تعطیلاته ولی حقیقتا نفهمیدم کی اومد و چطور تا اینجا رسید..
اینکه هیچ تلاشی نکردم برای بهتر شدن هم بماند.

خدایا شکرت:)
  • ۵۵

2.2.9

  • ۱۶:۳۶
هنوز نمره ریه و سیستم نیومده و من در کمال اعتماد به نفس کتاب سفارش دادم برای رادیولوژی:/

چقدر بده همه بیست و چهار ساعتم خالیه.
اینقدر بیکارم شبا خوابمم نمیاد.
اون فیلمی که وسط امتحانا میدیدمش و عذاب وجدان میگرفتم که چرا درس نمیخونم ،الان دیگه هیچ رقمه نمیچسبه،دیگه ذوق دنبال کردنشو ندارم.
حتی حوصله اینکه برم خرید عید کنم رو هم ندارم.
کلا اصلا که چی مثلا؟! :|
  • ۵۳

2.2.8

  • ۱۲:۳۴
من دیگه طاقت ندارم:(((
نمره هارو نمیزارن.مردم از بس سایتو چک کردم..
هر بار میبینم تلگرامم پیام داره یه سکته ناقص میزنم که وای حتما نمره گذاشتن ،خبر اونه:/
دوستم خواب پریشان میبینه در موردم..
خودم خواب میبینم از اتوبوس ارومیه جا موندم نتونستم برم:/

میترسم آخر این همه انتظار و استرس خط قرمز با واژه مردود ببینم:((((
نههههههه
  • ۵۹

2.2.7

  • ۱۳:۱۰

اگر یک روزی به فرض محال!روزگار طوری پیش رفت که قرار شد استاد دانشگاه باشم ،تصحیح اوراق دانشجوهام و وارد کردن نمره در سایت رو در اولویت کارهام قرار میدم:/

خصوصا اگر در شرایط حساس باشن.

والا رو هوا موندم.نمیدونم بالخره میتونم اکسترن شم یا نه.نمیدونم این تعطیلاتی که دارم توش زندگی میکنم فقط تا یک اسفند ادامه داره یا میشه یه تعطیلات شش ماهه:(( بلا به دور.


فقط میدونم اگه عقب بیوفتم و شش ماه خونه نشین شم دیوانه میشم:/


نمره ریه،فارما و سیستم مونده:(

فارما و سیستم اگه نطری بیوفتم خودبه خود عملی رم زیر ده میدن :|


خدایا غلط کردم:((((((

  • ۴۲

2.2.6

  • ۱۳:۴۹

یه امتحان فارمایی دادم که بیا و ببین:(((

انصافا تو فرجه ای که داشتم حالم بد بود:(

خدایا میشه نیوفتم؟؟؟

نمره ریه هم هنوز نیومده:((((


از اینا که بگذریم ،فردا امتحان سیستم های اطلاع رسانی دارم:|

هیچی بلد نیستم و هییییچ منبعی هم ندارم.

یه دلم میگه پاشو امروز برو ارومیه شاید یه چی از بچه ها یاد گرفتی یه دلم میگه ول کن بابا شب رو تو خابگاه بگذرانم که چه:/

بعد از اونور میگم خره یه ماهه خونه ای نمیمیری با یه شب خابکاهی که عوضش دوتا چیز یادمیگیری ورقه ت خالی نمونه.

خلاصه که جنگی دارم با خودم.

خدا خودش به خیر بگذرونه

  • ۴۱

این پست به طور کامل روزانه نوشت بوده حکم ثبت خاطره را دارد.

  • ۲۳:۴۶
خب راستش این تپش قلب اونقد نگرانم کرده بود رفتم دکتر.
متخصص کلینیک عملش تموم نشده بود نرسید بیاد. نوارقلب گرفتیم که پزشک عمومی یه نگا بندازه.
دید و گفت یکی از لیدا خیلی رفته پایین تپش شدیده به نظرم یه سر به مدنی بزنین(شهید مدنی مرکز قلب شهرمونه)
رفتیم اونجا ،اورژانس،همون بدو ورود یکی فشار گرفته و پالس اکسیمتری،تشکیل پرونده..کلی هم ازم اطلاعات گرفته که چی میخونی و اینا.
بعد گفته برو رو یکی از تختا تا دکتر بیاد.
رفتم نشستم یکم بعد یه خانومه اومده نوار گرفته و گفته صبر کن دکتر بیاد:/
یکم بعد یه آقایی اومده شرح حال گرفته انترن بود درواقع:) رفتنی گف هیچی نیس نگران نباش.
بعد رفتن بیرون از بابا اطلاعات گرفته فهمیده دانشجوی پزشکیم.اومده میگه مثل اینکه همکاریم که:))))
میپرسه امتحان فارما دادی؟!
میکم نه اتفاقا همین شنبه س امتحانش.
مشعوف شده و میگه بیا پیدا کردم علت تاکی کاردیتو:)))) و شروع کرده کلی نصبحت.
وسط نصیحتاش رزیدنت اومده داشت ازم شرح حال میگرفت که انترنه گفت شنبه امتحان داره ها:| که ینی درجریان باش تحت استرسه:/
رزیدنته هم با اعلام اینکه یه سینوس تاکی کاردی ناشی از استرسه رفته.
یکم بعد دیدم یه پسره اومده با سروصدا که عاغاااا شنیدم اینجا همکار داریم:))))
اینقد ادا درآورد و خاطرات درس نخوندناشو گفت که کلی شاد شدم اصن.
بعد اومدیم بیرون بابا میگه اون پسره آخرسر اومد؟میگم آره اون انترن دومیه،خب؟
میگه رزیدنته گفت تخت یک همکارمونه استرس نابودش کرده برو باهاش حرف بزن:)))

تهشم یه قرص پروپرانولول دادن دستم گفتن بیخیال دنیا:)

پ ن:سینوس تاکی کاردی ینی همون تپش قلب.ینی ریتم قلب درسته فقط تعداد دفعات پمپش زیاده:)
پ ن:چقد تحویلم گرفتن انصافا:)))) دلم خواس بستریم کنن حتی!(بلا به دور)
پ ن:یکی از انترناشون دو شب پیش از خستگی چنان تاکی کاردی کرده که پس افتاده بستری شده:( مریض بودیم اومدیم پزشکیا:|
پ ن:من شنبه امتحان فارما دارم،هیچی نخوندم:|خدایا معجزه

  • ۳۹
۱ ۲
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan