:)))))))

  • ۱۶:۱۸





متنش مال ماهی گلیه..اما صدا... :)))) رفیقِ جان،عزیزِدل...

کیفیتش که نابوده پیشاپیش بابت اذیت شدن گوشتون عذرخواهانم..ولی نفس کار ارزش داره :)
مگه نه :))))
  • ۷۵

عنوان ندارم جان بیان

  • ۲۲:۳۸

طبق تحقیقات و سبک سنگینایی که کردیم قرار شد بریم کتابخونه:)))

ینی اگر دنبال تغییر و حال خوب و درس خوندن درست حسابی و هر چی که هستیم ،کتابخونه بهترین محله:)

و بین کتابخونه ها،کتابخونه بیمارستان از همه بهتره چون فضا مال خودمونه:دی

حقیقتا پوسیدم اینقد موندم تو خونه..اصن همین یه ماه تو خونه موندن اون پست پایین رو ایحاد کرد:|

منتها الان یه مقدار در حال قیافه گرفتن و بیزاری از زندگی و قهرم باهمه و این صوبتام.فلذا الان نمیتونم برم:دی یه چن وقت دیگه ایشالا  کسی دنبالم بود کتابخونه رو نشونش بدین :))))



پ ن:امتحانا تموم شه میام وباتون از خجالتتون درمیام;-)  الان وقتی وبگردی میکنم عذاب وحدان میگیرم اینه که دیگه ببخشید دیگه :)

  • ۷۹

دلم می خواست هایی که نشد

  • ۲۰:۲۵

خلاصه ش اینه که«حالم از این زندگی به هم میخوره»

یه موجود اضافی،بار اضافی..

مصرف کننده مطلق

به درد نخور


اینا منم.من


زندگی هیچوقت هیچ جاش اونی نبود که دلم میخواست هی منتظر موندم درست شه..هیچ وقت درست نشد.نشد دلم میخواست ها..


بهترین لحظه های زندگیمو چشم بستم رو همه چی و صبر مردم و گفتم درست میشه.روبه راه میشه.روزای خوبم میاد.روزای ازادی و رهایی هم میاد.روزایی هم میاد که مجبور نباشی چشم ببندی رو خواسته هات..روزاییم میاد که روز تو باشه و ارزوهات...

هیچوقت نیومد.و من چقد خستم..از خواستن و نداشتن از دویدن و نرسیدن..


همشون موند رو دلم...


خدا هم که مارو فراموش کرده..دمش گرم


  • ۹۰

ماهی گلی دنبال کنندگانش را دوست میدارد

  • ۲۱:۵۴

جا داره تبریک بگم به خودم به از دیشب تا الان در کمتر از بیست و چهار ساعت ،دنبال کننده هام از ۲۷رسید به ۴۰ :)))

حس خوشایندیه:)

فالوور اینستاگرام هیییچ لذتی نداره اما اینجا هر یه دونه که اضافه میشه یه حس شیرین میره زیر زبونم:) در این حد ینی:))

نه که تعدام کمه،واسه اون:)

بعد کاملا رفت و برگشتیه،کامنت بزار کامنت بزارم،دنبال کن دنبال کنم!

بعد چون کامنت کم میزارم،کامنت و دنبال کنندم کمه.

تچکر فراوان از تک تک ۴۰ نفرتون..مستدام باشین:)))

*لایکی که تو جایی مثل اینستا میخوری هیجان نداره.چون لایکرات داشتن اون صفحه اصلی رو میدیدن اتفاقی پست تو رم دیدن خونده نخونده یه لایکی هم زدن.

ولی اینحا نه...اینجا هر کی میاد خودش تصمیم میگیره که برای پستت وقت بزاره.نه اینکه اتفاقی پستت بره زیر دستش..و حتی مهم تر وقتی که برات میزاره و نظرشو میگه.


*تک تک این چهل نفر ...دوستون دارم هوااار تا:))

  • ۹۴

کیسمون یه اسم جالبی هم داره

  • ۰۱:۳۶

گفت:چه خبر از درسا؟کجاهارو خوندی بپرسم ازت؟

گفتم:خیلی چیزی نخوندم ،تازه یه مصیبتم دارم باید پاشم هلک هلک بیام ارومیه ،بیمارستان،که چی؟یه شرح حال بگیرم:(

گفت:بخش خاصی باید باشه؟

گفتم:آره،داخلی

گفت:اتفاقا من فرداشب کشیک داخلیم..چه کاریه پاشی بیای.من که باید شرح حال رو بگیرم یه عکس میگیرم میفرستم واست.

گفتم:وای نه..تو روخدا،زحمت میشه اخه،راضی نیستم.خودم میام انجام میدم.

(حالا تو دلم عروسیه ها)

گفت:نه بابااا،چه زحمتی،یه عکس گرفتنه دیگه.شرح حال که به خاطر تو نیس.جزء وظایفمه:) عکسم که کاری نداره.فقط باید مریض بیاد.


_و اینگونه بود که من خواستم امشب کسی مریض بخش داخلی شه.و از این خواستم به شدت وجدان درد دارم:(((


*دیدین که،خودش حرف درس رو پیش کشید و خودش داوطلبانه خواس برام عکسارو بفرسته:) هیشی دیه ،فرستاد.الان من شرح حالم آمادست:))

*بعد نگاش که میکنم میبینم واقعا من بلد نبودما!یه چیزایی پرسیده نوشته که کلا نمیفهمم.

حالا اکه بچه ها خواستن برن یه دورم باید باهاشون برم بلکه یه چیزی حالیم شد.

*از همکلاسی هایی که این پست رو میخونن خواهشمندیم :بین خودمون باشه داداش!بین خودمون باشه خواهر!

با تچکر بوج بوج

*من چقدر ساده و روراستم خدایی:|

  • ۷۶

از این مامان بزرگاکه نخودچی کیشمیش میریزن تو جیبشون

  • ۱۷:۱۱

یه موقعیم بود هر وبی میرفتم نویسندش ازم بزرگتر بود:/

الان هرجا میرم دهه هشتادی ن!

چقد بچه مدرسه ای داریم تو بیان..یه حس پیری و ازکار افتادگی بهم دست داد!


بعد مثلا خیلی جالبه که وب نویسی هرگز هرگز هرگز از بین نمیره و جایگزین نمیشه:)


*یکم نصیحتم کنین ،دعوام کنین برم سر درس و مغشم..

ینی میبینم اون روزی رو که درس نداشته باشم؟!:(


*یه دوستی داشتم زمان مردسه،چن روز پیشا میچتیدیم میگه چیکارا میکنی؟میگم هیچی مغشول درس و مغشم..

میگه ای بابا،اون موقع که من درس میخوندم تو درس میخوندی،من شوهر کردم تو درس میخوندی،باردارشدم تو درس میخوندی،چن روز دیگه دخترم به دنیا میاد تو هنوز درس میخونی:|

گفتم حالا خبر نداری چن وقت دیگه امتحانام شروع میشه :(((


هیچی دیگه امروز صبحم دخترش دنیا اومد:)مبارکش باشه.

منم دارم درس میخونم خخخخ خاک تو گورم:))


*کسی نی مارو بگیره [آیکون خجالت و حیا کن و زشته و از این صوبتا]

  • ۶۵

جانم فدای ایران نیستم ولی مرده ترکیه هم نیستم

  • ۱۴:۴۷

دیشب یه خبرایی شد توو ترکیه!یه چیزی تو مایه های کودتا که با شکستم مواجه شد گویا!


یه چن تا دوست دارم که عکس پروفایلشون شده پرچم ترکیه:/

ایناکه میگم الان ساکن ترکیه ن..ساکنین ایران فقط پستاشون سلامت باد ترکیه س.

اینکه یه کسی از کشورش ناراضی باشه،بزاره بره،مدام از حکومت کشورش بد بگه حتی،اینارو میتونم درک کنم.اما اینکه اینقد با خاکت غریبه شی که پرچمت بشه پرچم ترکیه رو نمیفهمم:|


*اونقد وطن پرست نیستم که خدایی نکرده طوری بشه بگم از جونم میگذرم برا این خاک!درواقع فرار میکنم!! ولی اعصابم خورد میشه یه ایرانی با سه چهار سال زندگی توو ترکیه کشته مرده اونحا میشه:/

*چن وقت پیشا یکی از همین دوستان بهم میگفت ایران تازمانی که با همه دنیا سرجنگ داره اوضاعش درست نمیشه و مردمش غمگین تر میشن چون میرن تو انزوا.

نه خداوکیلی ایران چجوری دوستی کنه..تا پای مذاکره هم رفتیم،هسته ایمونم که تعطیل کردیم هرچی گفتن گفتیم چشم و همچنان در تحریمیم.

اصلا مگه میشه با اینا دوستی کرد:/


*مردم از هرچی این مملکتم که گله داشته باشن به امنیتش ایمان دارن.

ترکیه اینجا بغل گوشمونه.دیشب صحبتایی بود که الان ترکیه طوریش شه نکنه یه وقت از اونجا بپرن ایرانو هم بریرن به هم.وبعد همه متفق القول گفتن ایران امن تر از این حرفاست :))


*یه خبرایی هم ردوبدل میشد که نیروهای دفاعی عازم مرزهای ارومیه شدن!این جدی یود؟!:)

  • ۵۸

یه خیلی جزوه مونده رو دستم آی چه کنم وای چه کنم

  • ۱۷:۴۳
سی ثانیه سکوت به احترام اکانتم که ریپورت شد.

با اینکه با اون اکانتم کاری نمیکردم عملا ..ولی از دیشب که ریپورت شده یه حس خفگی حاد دارم:(
گویا قراره بعد یه هفته عفو بخورم و آزاد شم ولی اینقد انگولک میکنم در راستای همون حس خفگی که مادام العمر ریپورت شم:(


*اغا جزوه های خون چقدر درهم‌برهمن!تو این چن هفته اصلا لاشونو وا نکردم‌که کمه!دوساعت تمام‌نشیتم سر جزوه جلسه سه آخرشم به حدی مغزم ارور داد که الان نمیدونم لوکمی چی بود لنفامو چی بود؟ یا مثلا AML اکیوت میئلوئید لوکمی بود یا اکیوت میئلوئید لینفوما؟!!

استاد طفلک‌میگف گوش ندین موقع خوندن نمیفهمینا:(
بعد یه حاهایی از جزوه به این صورته که نویسنده جزوه فقط گفته فلان مرض به چهار نوعه که aو bوc رو استاد گفتن d رو‌نگفتن ولی شما d رو‌هم بخونین.بعد میرم‌نیگا کنم ببینم این ای‌و بی و سی و دی چی ان که با چهارتا جدول مواجه میشم خالص زبان احنبی.بعد گذشته از ضعف انگلیسیم ،ترجمه هم که‌میکنم باز نمیفهمم چی به‌چیه.انگار افتادم وسط یه بحث که اولش نمیدونم چی بوده:/

*یه سی ثانیه دیگه هم سکوت کنین به احترام ریپورت شدنم:|
  • ۵۹

بگین که کار خوبیه:))

  • ۲۳:۰۴

+دارم با لبتاب تایپ میکنم.چقد سخته.

این قالبا تو گوشیم خوب دیده نمیشن.اومدم ببینم اینجا چه ریختی ان که دیدم به به :)

قالب قبلی خوب بودا منتها این بالاش هیچی عکس نداش.

+برای کد کانال یک دنیا تشکر از کسی که نوشتش:)

+به فکر افتادم کدنویسی یاد بگیرم نه که ایام فرجه ست این حس خیلی قویه.

+یه شرحی میدم و نظر میپرسم:

اینجانب تا به این لحظه که سال سوم پزشکی رو سپری کردم سرجمع دوبار درمحیط درمانی بیمارستان بودم اونم دور ایستاده بودم وحواسم به خودم بود که پس نیوفتم.

درواقع گروه سمیولوژی کم کاری کردن.موظف بودن هفت جلسه برامون کلاس تشکیل بدن تو بخش های مختلف.اما همش دوجلسه تشکیل دادن و عملا چیزی یاد نگرفتیم.

من طول ترم هرقدر خواستم به خودم جرئت بدم برم بیمارستان بالاسر مریض اصلاوبه هیچ وجه نتونستم.

چون احساس میکردم اون مریض داره استراحت میکنه و روا نیس برم مزاحمش شم.بعداز طرفی هم اون بنده خدا که در جریان نیس که من کلا پرتم وصرفا جهت یادگیری اصول اولیه اومدم فک میکنه یه پا دکترم و احتمال ضایع شدن بیسیار است...

حالا...

همون گروه سمیو که عملا چیزی یادمون ندادن الان بهمون گفتن موظفین برین از یه مریض شرح حال بگیرین و روز امتحان برگه شرح حال رو تحویل بدین.

من واقعا توان ارتباط با مریض رو درخودم نمیبینم والان تبدیل شده به کابوسم! بعد از طرفی هم خود ارومیه رفتن وبیمارستان رفتن هم بالخره کلی کاره وکی میره این همه راهو!

حالا چیزی که هس اینه که یک عدد سال بالایی هس که سروتهشو میزنی تو دایرکت منه.منم از این جهت که سال بالاییه و احترامش واجب جواب حال واحوال پرسیش رو میدم..یا مثلا از درس وامتحانا میپرسه وباز باید جواب بدم.یا مثلا یه کلیپ دیده خودش کف کرده فک میکنه برای منم جالبه میفرسته.منم که دل رحممممم برای اینکه ضایع نشه مجبورم واکنش خوشایند نشون بدم.

حالا...

میخوام بهش بگم عکس یکی از برگه های شرح حالی که دم دستش هست رو واسم بفرسته همون رو یکم تغییر بدم که در حد یه سال سه یی بشه وببرم تحویل بدم.


با شرحی که رفت وبا توجه به اینکه این سال بالایی پسره و خب ممکنه فقط ممکنه عواقب داشته باشه به نظرتون بکنم این کاررو؟


+أأأأأأأأ چقد نوشتم .اوخی..طفلکیا باید این همه رو بخونین :) بیسیار تچکر میکنم از خوانشتون

+بیاین کانال دیگه..جان ما :)))))

  • ۷۶

بیا کمی با من بنشین

  • ۰۰:۳۴

دوست دارم تو را از آشپزخانه بیرون بکشم

و به جای این که فکر شام خوردن باشم

گل روی پیرهنت را بو بکشم

روی زنجیر ظریفی که به گردن انداخته ای

نفسم را بوسه کنم

و زمانی که رو به من بر می گردی

پلک زدن هایت را بشمارم

دوست دارم

آن چنان محو صورت هم باشیم

که تمام خانه با موی تو تاریک شود

آن چنان گیج

که نفهمیم غذا می سوزد

بیا

بیا از آشپزخانه بیرون برویم

دوست دارم

تا خود صبح

بی دغدغه رو به روی تو بنشینم

و زمانی که داشت خوابم می برد

با نوک انگشتم

گوشوار هایت را تکانی بدهم


رسول ادهمی



*در کانال پذیرای شما عسدیم:)

  • ۴۳
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan