2.7.3

  • ۱۴:۴۴
ما بهر تماشای جهان آمده ایم :|

هعی باباااا

.
پ ن:خیلی از ضربه های زندگیمو به واسطه وبلاگ خوردم!ولی هنوزم بهش پایبندم:)
  • ۳۸

2.7.2

  • ۰۰:۰۰
دیشب بالخره اتاقو تمیز کردیم.
سرپرست اومده بود واسه تسویه اتاق ،وضعو که دید گف من این اتاقو تسویه نمیکنم،اون دو تا هم واسه اینکه شر نشه افتادن به جون اتاق و تمیزش کردن:)
.
.
رفته بودم جزوه عفونی بگیرم و با خودم فک کرده بودم هزینه ش مثل هر بار که جزوه میگیرم باید بین هشت تا نهایت دوازده تومن باشه.
رفتم گفتم آقا من دیروز سفارش جزوه داده بودم.یه سری جزوه به چه کلفتی نشونم داد و گف فقط پانچش مونده الان اونم درست میکنم.
کیف پولمو باز کردم دیدم کارت بانکیم جا مونده و همه داراییم هفده هزار و پونصد تومنه!
داشتم فک میکردم این حجم از جزوه قطعا بیشتر از این مبلغ میشه.چقد بد میشه الان بگم آخ پول همراهم نیس. چی کار کنم ؟بگم بمونه دستت فردا میام میگیرم؟دوباره فردا این همه راه بیام تا اینجا.لعنتی...
و خب نهایتا آرزو کردم..خدایاااا میشه هزینه ش هفده تومن بشه؟میشه؟
و خب با خودم میگفتم نه بابا کم کم بیس تومنه این با پانچش.
کارش که تموم شد گفتم چقد میشه.
نشست زد به ماشین حساب و گفت:هفده تومن!
.
.
هر جای زندگیمو نگاه میکنم هر وقت هر چی از خدا خواستم از کم اهمیت ترین و دم دستی ترین چیزها تا خواسته های بزرگ و حیاتی،در دم اجابت کرده..جز یکی
جز یکی که سالهاست آرزومه،ولی نمیشه،نمیده،اجابت نمیکنه.
حکمتش چیه؟خودش میدونه.
  • ۳۹

2.7.1

  • ۲۱:۲۴
از دیروز ساکن اتاق جدیدم.
نسبت به قبلی هم فضاش یکم کوچیکتره که اون به کنار،با کوچیکتر بودن کمدا چیکار کنم.
اتاق قبلی کمداش بزرگ وجادار بود.
واااای از بی نظمی دو تا ساکن قبلی که امسال هم به سکونتشون ادامه میدن ،چی بگم.
هیچ ظرفی داهل هیچ کمدی نیس،همه رو میز.
لوازم آرایشاشون هیچ کدوم تو کیف نیس بلکه دونه دونه رژ ها و مداد ها و ریمل و چی و چی جلوی پنجره س.
خب من میدونم که به این آشفتگی عادت میکنم همین الانشم خیلی بابتش داغون نیستم.
فقط مشکلم اینه که دو نفری هر چی کمد و طاقچه هس رو اشغال کردن.من و هاتیه هر کدوم فقط یه دونه کمد داریم:|

چیزی که میخوام یکی اینه که رقیه لوازم آرایششو از طاقچه مقابل تخت من برداره که من جزوه هامو بچینم اونجا هی هر بار مجبور نشم از تخت بالا پایین شم.تختم طبقه دومه:(
یه قفسه هم از کمد پایینیه میخوام که سبد ظرفای اضافه رو که سالی یه بار لازم میشه بزارم توش.

یه کمد فلزی هم گذاشتن بغل کمد من در کمدم سخت باز میشه اونم باید جابه جا شه،خالا این خیلی مشکلی نیس.

کمد کلیدداره مال منه راستی:)

کلا من اتاق قبلیم چون خیلیییی مرتب بودن اینجا به نظرم خیلی داغون میاد.اتاق قبلی اینطوری بود که مثلا فریبا خسته میرسید از بیمارستان ،مانتوشو میزاشت رو صندلی،سمیرا فوری میگفت فریبا فریبا اونجا نههههه،اتاق شلوغ میشه.

خوبی که داره این اتاق اینه که هر کی سی خودشه،اصلا کسی کاری به کار اون یکی نداره،عر کی واسه خودش زندگیشو میکنه محبور نیستی خودتو باهاشون وفق بدی:)
  • ۳۴

2.7.0

  • ۲۰:۵۲
تخت اتاق جدید خالی شده،ولی یکی از کمدا کلید نداره:( بعد ما دو نفری که حدیدالورود های اتاقیم،دوستیم.نمیشه زرنگی کرد و کمد کلید دار رو برداشت،میوفته رو دور تعارف:|
هانیه هم که قبل از من اتاقو دیده بود یحتمل سفارش کرده کلید داره رو.
.
.
چن وقت پیشا در نتیجه ی بیکاری حاصل از تعطیلات رفته بودم تو زندگی سلنا گومز و بیرونم نمیومدم.
سلنا تقریبا هم سن منه،بعد داشتم میگفتم نیگا تو رو خدا،این اینقد موفق اینقد شاد اینم منم.
لعنتیا انگار مریضی ها هم مال مان فقط ،اونا خوشیا رو درو کردن ما ایرانی ها هم بدبختیا رو.
یکی دو روز بعدش طی همون سرک کشیدنام تو زندگیش،فهمیدم ای بابا طفلی لوپوس داره.
و امروز پست اینستاشو دیدم که پیوند کلیه شده:| چشمش زدم ینی؟!
.
.
چرا بابا همیشه دکتر صدام میکنه؟خوبه منم به جای بابا صداش کنم فرهنگی؟

  • ۳۵

2.6.9

  • ۲۱:۵۸
خبر خوب اینکه اورو پاس شدم:) با دو نمره شیفت شدم دوازده( روم سیاه)
پاسیمون دوازدهه،زنگ زدیم از خانوم نادری آموزش نمره بپرسیم که من ده شده بودم،خانوم نادری گفتن لازم نیس شما کاری کنین هر پایان بخش خودم از دکتر فرشید نمره میگیرم.الانم زنگ میزنم دو نمره رو میگیرم،تا یه ساعت خبر میدم بهتون
تو این یه ساعت به هر کی رسیدم گفتم من اورو افتادم دعا کن دو نمره رو بدن و تا میتونستم نذر کردم.
ینی الان در مجموع شش رکعت نماز به گردنمه،یه یاسین،چهارده تا آیت الکرسی و صدو چهارده تا صلوات!هر کیم بهم میرسه شیرینی پاس شدن میخواد.

گروه ما که اینقدرم ازمون ناراضی بودن اتند ها و رزیدنت ها،ولی تنها گروهی شد که افتاده نداشت.


دیگه اینکه دیروز هشت صبح زدم بیرون پنج شش عصر برگشتم،دوستمان آمده بود دیدنمان رفتم ددر،هر جا هم میخواستیم بریم زود بود،آشکده رفتیم گف یه ساعت دیگه بازه،کافه رفتیم رسما درش قفل بود به خاطر اینکه بیرون نمونیم باز کرد.
در کل خوب بود همین که فاطمه بود و جمع سه تایی قدیمیمون بود کلی تجدید خاطره شد.


دیگه تر اینکه،هنوز اتاقی که برای امسال رزرو کردم تختش خالی نشده و اتاق قبلیمم،تخت جدیدم دست یه ارشده که خیلی هم تو خابگاه نیس فلذا نشده خودشو ببینم و بخوام خالی کنه اتاقو ولی به هم اتاقیاش که سپرده بودم گفتن بهش.اونم باشه رو گفته ولی باز گذاشته رفته.
حالا خدا رو شکر که صاحب جدید اتاق قبلیم هنوز نیومده از اون استفاده میکنم.


در حالت کلی هم عارضم خدمتتان که دلمان گرفته،ناامید هستیم کمی تا قسمتی.
  • ۳۵

2.6.8

  • ۲۰:۰۴

فردا میرم خوابگاه و پس فردا به طور رسمی درس و بیمارستان شروع میشه با بخش عفونی:)
چیزی که بده اون حجم زیاد دروس عمومیه ینی هر چی درس عمومی داشتیم برای دوره استاژری همه رو این ترم برداشتیم.رسما آسفالت میشیم:/

خیلی دوس دارم شیوه زندگیمو عوض کنم و مثلا شادتر باشم اما یه جوری شخصیتم تثبیت شدس،تکون نمیخورم.

من خیلیییی کم حرفم،چجوری و از کجا کلی حرف قشنگ قشنگ پیدا میکنین برای هم صحبتی با فرد کناریتون!
فالواقع کم حرفیم حل شه یه بخش عظیمی از مشکلاتم و تنهاییم حل میشه.
از بس به صورت ناخودآگاه در تلاشم کسی ازم ناراحت نشه،تو کارای کسی دخالت نکنم یا یه وقت حرفی نزنم که برگرده بگه به تو چه..همه اینها باعث میشه تقریبا نصف زندگیم رو در حالت سایلنت باشم.

حرف آخرم اینکه هنوز خبر از نمره ارولوژی ندارم.نیوفتم صلوات:)

آهان..راستی..عیدتونم مبارک.هیچ میدونستین منم سیدم؟! :)))))

  • ۵۷

2.6.7

  • ۲۱:۲۴
چهار پنج روز بیشتر از تعطیلاتم نمونده و برخلاف همیشه هنوز سیر نشدم از این حجم بیکاری.حس درس خوندن هم ندارم فعلا.
تنها چیزی که دلم براش تنگ شده،روپوش سفیدمه،همین.

تنها سفر تابستونیمون یه سفر یه روزه به یه آبشار همین حوالی بود.
ما سه تا بچه ایم که همیشه یکیمون یه جایی گیره،و تا همه برنامه شون جور نشه بقیه جایی نمیرن.یا همه یا هیچکس.

یه برنامه مشهد داشتیم که سر حساب کتاب غلط من که فک کردم تا فلان تاریخ بخشم تموم نمیشه،کنسل شد.رسما امام رضا نخواس بریم پیشش:(

دیگه اینکه...سر تجربه بدی که از پارسال دارم که رفتم دیدم هر چهار تخت اتاق خوابگاه پره الانم نگرانم نکنه تا قبل من چهار تا تخت پر شه و باز سرگردون شم.


تماس فرت:)
  • ۵۱

2.6.6

  • ۱۲:۳۲
ارولوژی تموم شد.هفته دوم ارائه م رو دادم و خلاص شدم.
امتحان پایان بخشش ولی خوب نبود.بدیش اینه که کلی خونده بودم و نتونستم جواب بدم.
ینی روی سوالو که میخوندم میدیدم عه این مبحثو خوندم از ذوقم همه گزینه ها رو نگا نمیکردم و این باعث شده کلی سوال رو اشتباه جواب بدم با اینکه بلد بودم.
بعد از اونورم بچه هایی که یکی دو جلسه بیشتر نخونده بودن با تقلب گسترده ای که کردن میفرمان نود درصد سوالا رو جواب دادن:( و خب این اصلا انصاف نیس من بیوفتم اونا نوزده بیست شن:|
بابا من خونده بودم نمیدونم چرا اینجوری شد:(


از اینا که بگذریم امروز سومین روز تعطیلات نوزده روزه ی تابستونیمونه :))) بالخره ما هم به هلو سامر مشرف شدیم :)
  • ۶۰
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan