4همه چیز را که نمیشود گفت

  • ۱۵:۱۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۳

3

  • ۲۰:۰۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۴۸

2

  • ۰۱:۱۶
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۵۹

۱

  • ۱۶:۳۱

یک‌جایی خسته میشوی از همه چیز و همه کس..

 بودنشان در عین نبودشان آزارت میدهد.یا باید باشند تمام و کمال،یا هیچ نشانی ازشان نباشد.
یک جایی تصمیم میگیری فرار کنی از گذشته و آدم هایش.هرقدر سخت،هرقدر دردناک..
بغض میکنی ولی یک جایی مجبوری نقطه بگذاری تا نمک نریزد روی زخمت..

و به اینحا که میرسی یکهو آدرس وبلاگت رو عوض میکنی.آدرسی رو که شش هفت سال با آن نوشتی را عوض میکنی...و پاره های دلت را جا میگذاری در همان گذشته ها و میگویی خدایا...
هرچه بادا باد فقط،هوایم را داشته باش که این باد کلاهم را نبرد..


ب ب:خسته شدم هر چی نوشتم یکی پیدا شد به خودش نسبت داد:/

  • ۴۹
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan