3.0.4

  • ۱۸:۰۹

طولانیه محتوای خاصی هم نداره جز وقایعی که موقع انتخاب اتاقِ خوابگاه پیش اومد و خب حقیقتا انتظار ندارم بخونین:) نوشتم چون میدونم همینی که یکی از آخر هفته های بیست و چهار سالگیم رو خراب کرد تو چهل سالگیم اگه بخونمش و یادش بیوفتم با لبخند میگم یادش بخیر چه دورانی بود.با لبخند،میفهمی؟با لبخند

جونم بگه براتون از مصائب خوابگاهی که..

طبق معمول هر سال از طرف ستاد دانشگاه،برای هر ورودی یک روز تعیین شده بود که بریم اتاق انتخاب کنیم برای سال بعدمون.

من و هانیه امسال رو توو اتاق ۲۰۷ بودیم.اتاق خوبی نبود،کوچیک بود ،یخچالش یه طبقه کم داشت ولی چون یک سال اینجا بودیم و عادت کرده بودیم از طرفیم حال و حوصله ی جابه جا کردن وسایل از این اتاق به اتاق دیگه ای رو نداشتیم،دوس داشتیم بمونیم همین جا.

القصه..از بخش که آف گرفتیم رفتیم ستاد.خانوم مسئول گفتن کدوم اتاق؟ گفتیم ۲۰۷

گف:همین پیش پای شما کوثر و دوستاش برداشتن ۲۰۷ رو

ما رو میگی،لبا آویزون و چرخا پنچر

از بین اتاقایی که مونده بود توو طبقه دو،دوتا شون نزدیک سرویس بهداشتی بودن و حذف میشدن برامون،میموند یکی که رو به حیاط بود اما کوچیک بود و یکی که رو به پشت ساختمون بود و بزرگ.

هانیه خودشو کشید کنار که برا من فرق نمیکنه توو انتخاب کن.منم دوس داشتم سمت حیاط باشه که نورگیرتر بود ولی چون اون اتاق کوچیک بود عملا برا منم دیگه فرقی نداش.

پس از اصرار های فراوان به هانیه که انتخاب کن که بی نتیجه موند نهایتا خودم گفتم ۲۰۱ که رو به حیاط بود.

اینجا داخل پرانتز بگم که اون همه بهش اصرار کردم تو بگو کدوم اتاقو بریم در جواب همش گف برا من فرقی نداره.همین که اومدیم بیرون بین حرفاش گف« ما که مجبور شدیم وسایل جابه جا کنیم خودمونم میریم اتاق کوچیک،لاقل از اتاقای بزرگ برمیداشتیم»

ینی پوکرفیس به معنای واقعی بودم :|

حالا،کار ندارم به اون.

اومدیم بیرون.اتفاقی کوثر و دوستش رو دیدیم که منتظر سرویس ستاد بودن.گفتیم بهشون:شما که از طبقه اول میاین طبقه دوم،بیاین برین یه اتاق دیگه بردارین ما مجبور نشیم جابه جا شیم.

با یه کم اصرار کوثر قبول کرد.اومد و جابه جا شدیم.ما موندیم ۲۰۷،اونا رفتن ۲۰۱

خوشحال و شاد و خندان برگشتیم خوابگاه.

همه ی اون روز و شبش رو منتظر بودیم که حتما میان نگا کنن ببینن یه وقت ۲۰۱ کوچیکتر از ۲۰۷ نباشه و سرشون کلاه نره.

نیومدن.مام دیگه خیالمون راحت شد که موندیم توو اتاق خودمون.

گذشت..نفر سوممون هم رفت اسم نوشت برای ۲۰۷

هفته بعدش،خانوم کوثر تازه یادش افتاد اتاقارو بازرسی کنه.

با جیغ و داد اومد توو اتاق و شروع کرد که شما بی شرفین،گولم زدین،دروغ گفتین،من فردا میرم ستاد

من و هانیه هم در بهت کامل فرو رفتیم که خدایا پروردگارا ما چیکار کردیم مگه!!

خانوم رفته بود به زور اسم هانیه رو خط زده بود چون اون بنده خدا انتقالیه اما منو نتونسته بود جابه جا کنه.

پیام داده بهم که بیا برو اسمتو پاک کن و همون عبارات زیبای دروغگو و بی شرف رو هم تکرار کرده بود.

جواب دادم که کوثر شما همون شب باید میومدی چک میکردی تا اگه پشیمونم میشدی فرداش جابه جا میشدین نه حالا که نفر سوم هم اومده و دیگه امکانش نیس.

فک میکنین چی به من میگه؟!

گف: من میخواستم قضیه دوستانه حل شه،با پای خودت فردا میری اسمتو پاک میکنی وگرنه من بابام سپاهیه حرفش برو داره میگم زنگ بزنه پاتو میکشونم حراست.


مقداری پیر شدم و اعصاب لج و لجبازی ندارم وگرنه این پیام آخرش خیلی خیلی تحریکم کرد از جام تکون نخورم ببینم بابای سپاهیش چه گهی میتونه بخوره ولی خب من تجربه ی یکسال هم اتاق شدن با کوثر رو داشتم به قدری عذاب آوره که هرگز حاضر نیستم تکرار شه.

فرداش با هانیه رفتیم ستاد.خوش شانسی آوردیم و یکی از اتاقای بزرگ طبقه دو خالی بود و براش اسم نوشتیم.


نمیدونم حکمت این اتفاقا چی بود.اینکه کوثر دو دیقه زودتر از ما برسه ستاد،بین اون همه اتاق خالی اتاق ما رو انتخاب کنه،اینکه ما وقتی پذیرفتیم مجبور به نقل مکانیم یهو توو راه کوثر رو ببینیم و بیاد اتاقمونو پس بده،اینکه بعدش بزنه به سیم آخر و این اداها رو دربیاره..

واقعا نمیدونم حکمتش چی بود.منتها تهش اتاق بزرگتری نصیب ما شد.

و اینکه من فهمیدم آدما ممکنه خیلی کتاب خون باشن،از سن کم شروع کنن به مطالعه،توو رشته ها و زمینه های مختلف بتونن سخنرانی کنن ولی توو زندگیشون به قدری تهی باشن که حرف از پدر سپاهی بزنن!

بین این همه دختری که توو پنج سال دانشگاه باهاشون آشنا شدم کوثر برام یه بت بود کسی که شاید یه جاهایی باورهای اعتقادیمون فاصله میگرف ولی بسیار اخلاق مدار بود،درست فکر میکرد،درست تجزیه تحلیل میکرد و کلا کارش درست بود.کسی که مخالف هر بی عدالتی و سواستفاده از موقعیت و مقام بود اما بود،دیگه نیست.فرو ریخت برام.

بعد جالبیش اینه که آخه الان سپاه سیری چند واقعا! اونم تو ستاد دانشگاه،تو امور خوابگاه.هیچ ربطی نداش به واقع :))

  • ۱۴
محسن رحمانی
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan