درگیری های ذهنی یک استاژر جوان

  • ۲۲:۴۴

بخش غدد بودیم.غددِ اطفال

دو تا دختر ده و دوازده ساله مبتلا به دیابت داشتیم.

بنده خدا داشت از این نونای مخصوص دیابتی ها میخورد،موقع ویزیت در گوش مامانش یه چیزی گف.مامانش به استاد گف: دکتر دخترم میگه میتونم یه بستنی بخورم امروز؟

دختر ذوق از چشاش میبارید و لباش خندون بود.

استاد گف: نه،نمیتونی بستنی بخوری فعلا بزار قنداتو تنظیم کنیم.

و اون لحظه ای که لبخند دختر به معنی واقعی کلمه خشکید.

بعد داشتم غصه میخوردم که آخی الهی بمیرم چقد بد که یه بچه هوس بستنی میکنه و نمیتونه بخوره چون قند داره

بعد فک کردم خب منی که قند نداشتم مگه هر وقت هوس بستنی کردم خوردم؟!

بعد داشتم با خودم میگفتم آدمایی که تو بزرگسالی دچار دیابت میشن رژیمم که بهشون بدی مشکلی نیس اینا قبلا هر چی دلشون خواسته خوردن حالا یکمم رژیم بگیرن 

ولی دنبالش فک کردم مگه همه تو جوونیاشون هر چی که دلشون میخواد میشه؟ چن درصد آدما منتظرن به یه جایی برسن بعد خوش بگذرونن و ادل زمانی که میرسن به اون خودکفایی که بتونن خوش بگذرونن میزنه قندشون میره بالا فشار خوناشان از کنترل خارج میشه و اون موقع ست که دارن و نمیتونن.

سر راند دچار خوددرگیری های ذهنی شده بودم.

و نهایتا اینکه زندگی چیه جز یه عذاب الیم :|


پ ن: امشبه ولادت امام رضا؟

میشه دعام کنین؟ با تچکر

  • ۳۹
محسن رحمانی
طفلکی :( گناه داره خو :( نخورد بستنی؟
ان شاالله که همه حاجت روا بشید.
نه نخورد:(
علی علیزاده
Dadnazan.blog.irدنبال کنید وتبادل لینک کنیم ممنون
لیمو جیم
محتاجیم به دعا
ما بیشتر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
منِ کودک،منِ خجسته،منِ رها از قید وبندها و هنجارها،منِ قانون شکن ...اینجا مینویسد.
اگر خواندی حرف هایت را برایم بنویس اما بیرون از اینجا درمورد نوشته هایم نگو.
منِ این صفحه با منِ واقعی تفاوت دارد و تو نمیدانی کدام نوشته واقعیست و کدام خیال،کدام درباره خودم است و کدام مال همسایه..
پس مرا با نوشته های گرداب قضاوت نکن:)
Designed By Erfan Powered by Bayan